تبليغاتX
یه ریزه غم

یه ریزه غم

سلام امروز بعد چند ماه داشتم آفهام رو چک میکردم که دوتا آف عالی دیدم

شاید خوب نباشن اما به نظر من عالی بوذ

خواستم  save کنم توی مموریم اما نشد گفتم چیکار کنم

یادم اومد که یه وبلاگ دارم

گفتم هم بزارم دوستام استفاده کنن هم خودم با دیدنشون یادم بیا که

یه خدایی دارم که همیشه باهامه

الاهی هیشکه به اندازه ی من خداشو از یاد نبره

 

حديث قدسي:

بنده من !

تو به هنگامي که به نماز مي ايستي

من آنچنان گوش فرا مي دهم که گويي

 همين يک بنده را دارم

ولي

تو چنان غافلي که گويا

صدها خدا داري

 

 

میدونی :

وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

جایی که میری مردمی داره که می شکننت

نکنه غصه بخوری

من همه جا باهاتم .

تو تنها نیستی .

توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،

قلب میزارم که جا بدی،

اشک میدم که همراهیت کنه،

ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

فرهاد

 

سر فرهاد اگر دامن شیرین می خواست

او نمی گفت.

برو گریه ی شوری داری.

 

 

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول آن است که مجنون باشی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

سکوت

 

سکوت

 

سکوتم را با باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

 

...................................................

 

 

 

 روی نیکویی نبیند هر که نیکوکارتر

        بیشتر آزار بیند هر که بی آزارتر

من که هر کس را به یاری بودم از جان دستگیر

مانده ام از هر کسی بی کس تر و بی یارتر

        هر قدر با چشم عزت سوی مردم بنگری

می شوی هر روز چون من در نظر ها خوارتر

 

...................................................

 

 

بیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

هیچ کس غصه ی این را که چه می کرد نداشت

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت ....

 

...................................................

 

هر کس بد ما به خلق گوید ما سینه او نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوئیم تا هر دو دروغ گفته باشیم 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

نهايت عشق

 

پنجره

پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند.

يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند .

اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد

آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند،

 از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود

مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد

براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد

بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه مي‌گرفت

اين پنجره

رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند

كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند

درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود

 تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد

همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد

هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد

روزها و هفته‌ها سپري شد

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود

جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود

پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند

مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند

پرستار اين كار را با رضايت انجام داد

داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد

آن مرد به آرامي و با درد بسيار

خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد

بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند

در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد؟؟

چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند

پرستار پاسخ داد!

: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد

چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببين

 

 ...................................................

 

رفت

 

رفت

 

سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت

عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت

اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد

بـي مـرو‏ت گريـه ام را ديــد و رفـت

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

سلام يه بهونه بود

سلام يه بهونه بود

 

فقط خواستم بگم هستم شاد وسالم و دیگه دلتنگ نیستم

و این یعنی خوشبختی

که حس کنی فقط حس کنی خدا اونقدر دوستت داره

که تورو بخشیده کمک کرده

و حالا می تونی بگی هستم شاد و سالم و دیگه دلتنگ نیستم

 

منبع از سايت: زنده رود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

سلام

 

سلام

امید وارم حال همتون خوب بوده باشه

من چند مدت بود دیگه حال اینترنت رو نداشتم

شاید بعضی از دوستان بدونن

اما دیگه دوست ندارم

در موردش حرف بزنم

چون برام درد آوره

یه عکس میزارم شاید حدس بزنید که چی شده.

 

تمنا

هنوز از فکرم بیرون نمیره

اما چه کنیم باید سوخت و ساخت

از این به بعد هر هفته آپدیت میکنم

من منتظره نقطه نظرات شما هستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

عشق يعني

 

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

 عشق يعني ياد يك روياي نرم

عشق يعني يك بيابان خاطره

عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

عشق يعني گفتني با گوش كر

عشق يعني ديدني با چشم كور

عشق يعني گم شدن در لحظه ها

عشق يعني آبي بي انتها

عشق يعني يك سوال بي جواب

عشق يعني راه رفتن نوي خواب

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

عشق يعني آخر خط بهشت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

© آمدن

 

یک روز که با امدنت

زمین را گلباران کردی

می دانستی دلم لرزید

شوق دیدارت در ان شب ها

خواب را از چشمانم زودود

افسانه ای شد دیدارت

کاش افسانه واقعیت می شد

دل تنگ شده...

کاش زمان رسیدن می رسید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

آرزو

 
آرزوهایم را در خاک خواباندم
 
تا شاید روزی
 
از دیاری کا دیارش ناپیداست
 
آشنایی پیداشود
 
و برای برفرازش عشقی سالها در پی آن بودم
 
آرزوهایم را بیدار کن
 
در زمانی نه چندان نزدیک
 
در زمانی که عشق ناپیداست
 
منه ناپیدا پیدایم را پیدا خواهم کرد
 
و آرزو دارم که او نیز ناپیدایش را پیدا کند
 
کاش ته دره ی دوستی
 
هیچ کس نظاره گر پایان دوستیمان نبود
 
من به تو و توبه من
 
این ایمان را خواهیم داد
 
که دوستت دارم قشنگ ترین بهانه است
 
آرزو دارم
 
خدایا !انکه را
 
دوستش دارم محتاج نامردان نگردان
 
آرزو دارم
 
خدایا !آنکه را می پرستم
 
به مانند بت مجنون نگردان
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

ماندن يا نماندن ؟

 

ماندن يا نماندن ؟

روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند

كسي نه شاخه گلي مي آورد

نه برايش مي خنديدند و نه مي گريستند

وقتي رفت

 

ماندن يا نماندن ؟ 

 

همه آمدند ، برايش دسته گل آوردند

سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند

شايد تنها جرمش  نفس كشيدن  بود

از اين تنهاتر و غريب ترم ميشه......؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

شبی

 

شبی

 

شبی پرسیدمش با بی قراری

 

به غیر از من کسی را دوست داری

 

دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت

 

میان گریه هایش گفت آری

 

به دل گفتم که یارم مهربان است

 

که اینگونه سراغ دلربان است

 

دلم آوازه دادش ناگهانی

 

رخش با من دلش با دیگران است

 

درخت غم در وجودم کرده ریشه

 

به درگاه خدا نالم همیشه

 

جوانان قدر یکدیگر بدانید

 

اجل سنگ است و آدم مثل شیشه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

خدایا...

 

خدایا...

 

نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين

 

می دونی خدايا ...

 

نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين

 

می دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن

 

و تو حرف همه رو ميشنوی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .

 

خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ...

 

خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...

 

چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ...

 

خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟

 

آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..

 

خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟

 

خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...

 

چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..

 

خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟

 

می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟

 

اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...

 

خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

 

خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟

 

اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

 

خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟

 

نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...

 

خب تو حق داری .. تو خدايی ...

 

خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

 

سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ...

 

خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...

 

سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟

 

دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو  تو کشتی خدايا ؟

 

چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟

 

خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...

 

راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟

 

خدایا من می ترسم ...

 

خسته ام ...

 

خدايا شب به خير ...   

 

 وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن

 

و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .

 

خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ...

 

خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...

 

چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ...

 

خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟

 

آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..

 

خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟

 

خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...

 

چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..

 

خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟

 

می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟

 

اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...

 

خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

 

خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟

 

اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

 

خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟

 

نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...

 

خب تو حق داری .. تو خدايی ...

 

خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

 

سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ...

 

خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...

 

سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟

 

دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو  تو کشتی خدايا ؟

 

چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟

 

خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...

 

راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟

 

خدایا من می ترسم ...

 

خسته ام ...

 

 

 

خدايا شب به خير ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

شاعر شعرم

 

شاعر شعرم مرا تنها گذاشت

او مرا در حسرت فردا گذاشت

غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت

پس مرا تنها تر از تنها گذاشت

شمعم وپروانه دورم پر نزد

مرا در حجمی از رويا گذاشت

او که صبح هر شب تاريک بود

سخت مرا در دل شب جا گذاشت

در شروع قصه ای بودم که آه....

در دلم زخمی چه بی پروا گذاشت

شعله ی دردی که می سوزد مرا

آتشی بر تن دريا گذاشت

شاعر شعرم به من می گفت کاش

از چه رو در شعرم اين غوغا گذاشت.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

وفــــــــــا

 
در رفاقت کس نیست تمام استاد
 
پس وفــــا از وفــــــــــا بیاموزم
 
در رســـالت چــــــــــرا بیاموزم
 
در فـــراغت چـــه را بیـــاموزم
 
یــــا تــــو بــــا درد من بیامیزی
 
یــــا مـــن از تــــــو دوا بیاموزم
 
می گـــریزی ز مـــن که نــادانم
 
یــــا بیــامــیــز یـــــا بـــــیامــوزم
 
در رفاقت کس نیست تمام استاد
 
پس وفــــــا از وفــــــا بــیاموزم
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

يه نفر

 

يه نفر بازم کنار پنجره س

يه نفر عجيب دلش شور مي زنه

يکي ام با تيراي داغ نگاه

دو تا چشم و داره از دور مي زنه
 
يه نفر خط مي کشه رو آرزوش

سند عشقشو باطل مي کنه

يه نفر هر چي تو زندگيش داره

وقف تازه موندن دل مي کنه
 
يکي هست که خواب به چشماش نمي ياد

شايد علتش غم خستگيه

علت بي خوابي يکي ديگه

گم شدن تو دست سر گشتگيه
 
يکي از بس که نشسته پشت در

پر غربت شده و بي حوصله س

يکي ام داره به محبوبش مي گه

چقدر بين منو تو فاصله س
 
يه نفر دستاشو برده آسمون

از خدا چيزي تقاضا مي کنه

يه نفر واسه کسي که نمي ياد

در خونشو داره وا مي کنه
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

رسم زندگی

 

 

 

رسم زندگی اين است‌

 

 
يک روز کسی را دوست داری

 


و روز بعد تنهايی

 


به همين سادگی

 

 

او رفته است

 

 

و همه چيز تمام شده است

 

 

مثل يک مهمانی که به آخر می رسد

 

 

و تو به حال خود رها می شوی

 

 

چرا غمگينی؟

 

 

اين رسم زندگیست

 

 

تو نمی توانی آنرا تغيير دهی

 

 

پس تنها آوازی بخوان!

 

 

اين تنها کاریست که از دستت بر می آيد

 

 

آوازی بخوان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

منت

 

 

 

هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید


بهر یک گل منت سد خوار می باید کشـــید


من به مرگ خود راضیم اما از بخــــــت بدم


برای اجل نیز ناز می باید کشـــــــــــــــید

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

ای قوم

 

 

ای قوم اگر سنگ ببندم شکمم را

حاشا که به نانی بفروشم قلمم را

با مردم آینده بگویید ، بسازند

از تیغه شمشیر، ضریح حرمم را

با من سخن از مرگ نگویید، که دیدم

صد سال جلوتر ز وجودم، عدمم را

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

کاش

 
                                   
   
ای کاش میشد با حرارت خورشید ریشه های بیگانگی و تردید را
 
سوزاند ..ای کاش میشد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبی
 
آرزوها پر کشید و بر بالاترین قله ایثار و مهربانی آشیانه ساخت .ای
 
کاش میشد با ریشه هایی از ایمان یا شاخه هایی از اعتماد و یکدلی با
 
برگ هایی از تقوا و گلبرگ هایی از صفا و صمیمیت با هر چشمه ایی
 
از عاطفه و مهر ومحبت در میان بوستانی از گذشت ومهربانی و دور
 
از نامهربانی ها زندگی کرد
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

هر وقت دلت مي گيره

 

 

هميشه ميگن هر وقت دلت مي گيره و كسي را هم نداري كه باهاش

 

 حرف بزنی حرفاتو بنويس شايد اينجوري ارام بشي و يه ذره از

 

غصه هات كم بشه.حالا من هم همين كار را مي كنم اما نوشتن هم

 

 سخته .راستش مشكل اصلي اينه كه اينقدر دلم گرفته واحساس بدي

 

 دارم كه نمي دانم از كجا بايد شروع كنم و چي بنويسم . حتي اين

 

 روزها ديگه با خدا هم نمي تونم مثل سابق درددل كنم.

 

انگار براي خدا هم مهم نيست وبه حرفام گوش نمي ده

 

ولي قبلا كه با خدا درددل ميكردم خيلي اروم مي شدم

 

 و احساس مي كردم كه خدا منو درك ميكنه و به حرفم گوش ميده

 

برا همین همیشه حس غرور میکردم كه خدا منو دوست داره

 

 و به حرفام گوش میده اما نمي دونم برای چی خدا ديگه به حرفام

 

 گوش نمي ده وديگه به درد دلم گوش نمي ده . نمي دونم شايد هم

 

باهام قهر كرده و شايد هم ....

 

چقدر خوب بود وقتی كه با خدا حرف مي زدم و اون به حرفام گوش

 

 ميداد حس میکردم براش مهمم ... حتي ان مواقع دلم مي خواست

 

فرياد بزنم وبگم كه خدا چقدر من را دوست دارده و چقدر عاشق منه

 

 همونطور كه من دوستش دارم . ولي الان احساس مي كنم كه ديگه

 

 خدا هم منو دوست نداره يعني ديگه حوصله نداره كه به حرفام گوش

 

 بده. نمي دانم چرا؟ شايد اینکه غرق گناهم يا اينكه اونقدر شكايت اين

 

 دنيا و مردمش را كردم كه ديگه اين حرفا براش عادي شده و ديگه

 

 دلش نمي خواد به حرفام گوش بده

 

اخه مگه نميگن خدا از بنده هاش رو برنمیگردونه پس چرا ديگه

 

 هواي منو نداره . چرا وقتي ازش كمك ميخوام ديگه كمكم نمي كنه ؟

 

 چرا منو تنها گذاشته ؟ و هزار چرای بی جواب دیگه...

 

هر روز پشت پنجره موقع غروب دلم بدجوری میگیره..... از خودم

 

 میپرسم چرا دیگه صدام رو نمیشنوه ؟ چرا دیگه باهام حرف نمیزنه

 

 ؟ چرا با من اشتي نميكنه؟ چرا....

 

خدايا فقط یه فرصت ...فقط یه فرصته دیگه ازت میخوام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

جالبه که

 

چقدر جالبه که

تا وقتي مريض نشي کسي برات گل نمياره

تا فرياد نزني کسي به طرفت بر نميگرده

تا گريه نکني کسي نوازشت نميکنه

.تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمياد................

 و تا وقتي نميري کسي تو رو نميبخشه

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط اصغر  | 

دلا

 
 
دلا به شب ها نمی نالی به زاری
 
سر راحت به بالین می گذاری !!!
 
 
تو صاحب درد بودی  تو صاحب درد بودی
 
ناله سر کن ناله سر کن
 
 
خبر از درد بی دردی نداری
 
خبر از درد بی دردی نداری
 
 
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
 
بمیر ای دل که  مرگت شادمانیست
 
 
دلی خواهم که از او، درد خیزد
 
بسوزد ،  عشق ورزد ، اشک ریزد
 
 
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
 
زدردی بر نینگیزد نوایی
 
 
 
مباد آن دم که عود تارو پودت
 
نسوزد در هوای آشنایی
 
 
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
 
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
 
و...
 
 
طريق عشق پر آشوب و فتنه است
 
بيفتد آنكه درين ره با شتاب رود
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

بدترین درد

 
 
بدترین درد این نیست که عشقت بمیره
 
بدترین درد این نیست که به اونی که دوسش داری نرسی
 
بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزن
 
بدترین درد این نیست که عاشق یکی باشی و اون ندونه
 
درد اینه که یکی بمیره، اون وقت بفهمی دوست داشته
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

زیر باران

 

در زیر باران نشسته بودم…

چشمم را به آسمان دوخته بودم...

چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…

انتظار می کشیدم…

انتظار قطره ای...

عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند…

تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود…

باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…

صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود…

خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم…

می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است…

اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…

در رویاهایم پروازکردم ،

در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها!

چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟!

قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!،

یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست…

من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند...

نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…

و یا اینکه ناپدید شود…

من قطره عاشقی را می خواستم که یک رنگ باشد…

همان رنگ باران عشق من…

نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود…

انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید...

باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…

و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…

من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم…

آنقدر انتظار کشیدم تا…

قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم…

قطره ای که آرزو داشتم به چشمانم بنشیند…

آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود…

قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد…

نگاهم همچنان به آن قطره بود…

طوفان سعی داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…

اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ،

از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…

چه لحظه قشنگی…

در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت

چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد…

اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…

احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…

به قطره وابسته شدم…

آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…

همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

بی تو

 

 

بی تو من رنگ های این سرزمین را بیگانه می کنم

بی تو رنگ های این سرزمین من را می ازارانند

بی تو اهوان  این صحرا گرگان هار من اند

بی تو کوه ها دیوان سیاه و زشت و خفته اند

بی تو من با بهار می میرم

بی تو من در عطر یاس ها می گریم

بی تو من با هر برگ باییزی می افتم

بی تو من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو من مرگ را بژمردگی را نیستی را کینه را زشتی را نفرین

خشمگین خداوندی را

بی تو من در خلوت این صحرا

در غربت این سرزمین........

بی تو .....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

من مسافرم

 

 

من مسافرم

 

من یک مسافرم همین و بس

 

دیرگاهیست کوله بار خویش بسته ام

 

هرلحظه می روم تاعمردهم به باد

 

گویی جز این هنر ندارم به یاد.

 

دیریست شب از خاطرم نمی رود

 

گویی ستاره ایی بر من نمی دمد

 

هردم دراین کوره راه سنگلاخ عمر

 

با درد پیاله های خود شکسته ام...

 

امروز می روداز خاطرم دو چشم تو

 

دیگر شکسته ام هر آنچه رفت وبود وشد

 

دیگر چه  خواهم از افسون این سفر

 

من مانده ام با دو چشم مهربان تو.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

دیگر نپرس

 

 

 

میروم تا جایی که دیگر نپرس

 

میروم با کاروان اشقیا دیگر نپرس

 

میروم ای بی خبر از عشق ما دیگر نپرس

 

میروم تنها نگاری بی وفا دیگر نپرس

 

میروم با کوله بار خاطرات دیگر نپرس

 

میروم  با طعم تلخ قصه ها دیگر نپرس

 

میروم گلخانه را ویران کنم دیگر نپرس

 

میروم عشق تو را ویران کنم دیگر نپرس

 

میروم جان را به در آرم ز تن دیگر نپرس

 

میروم دل را رها سازم زغم دیگر نپرس

 

میروم مجنون و آواره شوم دیگر نپرس

 

میروم محمود میخانه شوم دیگر نپرس

 

 

افسوس

 

در تنهایی شکفتم

 

در تاریکی نهفتم

 

با سایه سخن گفتم

 

با عشق به خواب رفتم

 

از تو خبری افسوس

 

از تو گذری افسوس

 

با غربت دل ساختم

 

 

تنها و رها ماندم

 

حال خاکستری سردم

 

پاییزی و بی برگم

 

از تو خبری افسوس

 

از تو گذری افسوس

 

 

تو رفتی

 

تو چشمان مرا دیدی و رفتی

 

تو اشکای مرا دیدی و رفتی

 

به شبهای دلم تابیدی رفتی

 

تو تاریکی دلم دیدی و رفتی

 

تو حرف غم شنیدی و رفتی

 

تو قلبم را شکستی و رفتی

 

دل پزمرده ام دیدی و رفتی

 

ز خاک بسترم دامن کشیدی

 

تو پایان مرا دیدی و رفتی

 

 

زندگی

 

زندگی تلخی فردا و غم حال

 

زندگی حسرت دیروز من

 

زندگی خنجر آلوده به زهر

 

زندگی داشتن صندوقچه صبر

 

 

چرا؟

 

چرا باید فراموشت کنم عشق ؟

 

چرا باید که خاموشت کنم عشق ؟

 

چرا تقدیر من این چنین گشت ؟

 

که عشق از برایم آتشی گشت

 

بسوزاند کلبه و آشیانه دل

 

بمیراند عاشق سرگشته محمل

 

چرا حرف دلم بهرت یه قصرست ؟

 

چرا سوز دلم آه نگفته ست ؟

 

که تقدیرم رقم بر هجرتی زد

 

همی داغ جدایی بر دلم زد

 

نباشد بهر من بی تو نگاری

 

که دارم بی تو من فردای تاری

 

 

بی وفا

 

صدایت را به خاطر مسپارم

 

نگاهت را همیشه میستایم

 

نگفتی با صداقت حرف دلت را

 

ندیدی تو نگاه عاشقم را

 

نخواندی نامه بی خط دل را

 

نخواستی این دل بی کینه ام را

 

ندانستی که خون بر دل نشسته

 

زبیراه زمونه گشته خسته

 

تو گشتی با دلم غرق دورویی

 

خیال کردم که با من مهربونی

 

چه خوش بودم به حرفای دروغت

 

به عشق آن نگاه بی فروغت

 

ولی نقش تو بر دل مینگارم

 

تو را دست خدا می سپارم

 

 

اگه

 

 

اگه یه روز نگام نکنی

 

درو به روم وا نکنی

 

اگه یه روز نیای پیشم

 

میدونی که من آب میشم

 

میشم گریه مثل بارون

 

مثل دریچه ناودون

 

میخوام یه قصری بسازم

 

پنجرهاش رنگ چشای تو باشه

 

من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه

 

 

تا

 

 

تا دلی اتش نگیرد

 

حرف جان سوز نگوید

 

تا کسی عاشق نباشد

 

حرف معشوق نگوید

 

تا خدا چیزی نخواهد

 

حق مخلوق نباشد

 

تا سخن در دل نشیند

 

حرف مربوط که گوید

 

تنها

 

منو تنها نذار

 

رو قلبم پا نذار

 

به دیدن دلم

 

فقط بیا یه بار

 

خودم قربونیتم

 

یا جون جونیتم

 

میون عاشقا

 

منو نذار کنار

 

من اولین و آخرین خریدار اداتم

 

هنوز عاشق لحظه دیدار چشاتم

 

راضی نشو به مردن غرورم

 

دیدارتم اگر چه از تو دورم

 

 

در انتظار

 

منم این تشنه جام رهایی

 

منم بی تو در این دنیای فانی

 

تو ای زیباترین یارم کجایی

 

 

ندارم بی وفا از تو نشانی

 

 

زندگی

 

زندگی زخم و تو مرحم من

 

زندگی شوق گناه دل من

 

زندگی لذت بوئیدن تو

 

زندگی عطر وجود عاشقت

 

زندگی حسن نگاه صادقت

 

زندگی غم واسه نبودنت

 

زندگی شوق واسه رسیدنت

 

زندگی حرف دلت رو خوندن

 

شایدم حسرت و تنها موندن

 

زندگی شاید همش ساز و نواست

 

زندگی هر چی که هست باید که ساخت

 

 

ماه شب من

 

عشق تو در دل من نشسته

 

من و شب باز شدیم آشفته

 

روی تو ماه شب تار دلم

 

عشق تو نقش تمنای دلم

 

تو بیا بار دگر در بر من

 

تو بشو ماه شب محفل من

 

 

ناز من

 

تو گل بودی بدان من خوار گشتم

 

در این دنیا زهجرت زار گشتم

 

به جز تو خاطری بر سر نباشد

 

به جز تو بر دلم نقشی نباشد

 

گفتی از گردش گردون بنالم

 

کمی در دل سرای خون بسازم

 

تو ای پروردگار مهربانم

 

رسان یار مرا اندر کنارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

كلا م آخر...

 

خدايا...

اگه فراموشت كردم فراموشم نكن...

اگه خطا رفتم...

گناه كردم تو ببخش..

كمكم كن تا بتونم درست برم...

به من عقل دادي و توان دادي كه بتونم فكر كنم و تصميم بگيرم..

اما زر و زيور دنيا چشم هام رو بست...

دل به چيزهايي بستم كه فنا پذير هستن...

اگر هم ميخواهم سعي كنم خوب و درست باشم نميگذارن ...

سنگ ميندازن جلو پاهاي آدم....

خدايا تو ابدي هستي..

تو هميشه هستي و هر وقت صدات كنيم جواب ميدي....

مثل بعضي از آدما تنهامون نميگذاري .....

ماها بي وفا هستين اما تو وفا داري....

خدايا تنهام نگذار..

راه درست رو به من و همه كسانيكه تورو دوست دارن نشون بده....

خدايا بابت هر چيزي كه به من دادي ممنونتم و ميتونم فقط بگم....

                                                           

                                                                  خدايا شكرت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

گريه نكن

 

 

گل من گريه نكن هيش كي جوابت نمي ده

سرت بالا نكــن هيــش كي نگاهــت نمي ده

قلبــت پاره نكــن اينجـــا تموم قصه شون

آخرقصه يعني شاه پري وحق وحسابت نميده

توي دل غوغا نكــن ستــاره ها قربوني ان

اشك چشم من و تو، گريــه نجاتــت نمي ده

اين سكوت كهنه رو تو قلب من تنها نكن

تيك وتاك ساعت قلب من ديگه فرصت خوابت نمي ده

اشكاتُ گولــه نكن ابر بهار آخـــرشِِ

يعني وقتي كه هرجا زدي گلي ثوابت نمي ده

گل من شبنم قلــبُ ديگه پاك نكـــن

صداي ابري يعني خدا نجاتـــت نمـــي ده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط اصغر  | 

 

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم دوستت دارم دوستت

 

دوستان گرامی لطفا نظر یادتون نره

با تشکر: مدیریت وبلاگ

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط اصغر  |